
سلام دوستان عزیز
باز هم بهار آمد و چهره
شهرها دگرگون شد ، غنچه ها گل شدند و گل ها زیبا ، لیکن بهار امسال برای من یکی
خیلی متفاوت بود ، بهار امسال تجارب بسیاری به کوله بار من افزود و در حقیقت به
قول سهراب بدجوری چشمانم را شست تا اطرافم را واضح تر ببینم ( حال بماند که در آن شیر
تو شیر عینکم گم شد و حالا این چشمان لامسب را هرچقدر می شورم ،انگار دنیا تمیز
نمی شود.
میخواهم به رسم دوران کودکی
که معلم انشا ،ازمان میخواست بنویسیم تعطیلات خود را چگونه گذراندید ،انشایم را
آغاز کنم :
امسال را تصمیم گرفته بودم
برخلاف عید نوروزهای گذشته ، تعطیلات را در عرصه علم و دانش سپری کنم و درس های
ناخوانده را برخوانم و لیکن شکر خداوند تبارک و تعالی این چنین نگذشت و ما را از
دامی که شیطان لعین برایمان چیده بود برحذر داشت.
هفته اول را به مناسبت سال نو به شهرستان سیب و گلابی ! اوه نه شهرستان سیب و
سوران رفتیم که البته بنده شخصا در یک عملیات میدانی وجه تسمیه این شهرستان را
یافتم که در این جا مجال گفتنش نیست و اگر کسی خواست بداند شخصا به بنده رایانامه
(!) بزند ،ان شاالله در اسرع وقت پاسخ معلوم ،مرقوم خواهم نمود.
شهرستانی که البته بنده تا
قبل از عزیمت فکر میکردم روستایی ، بخشی یه همچین چیزی باید باشد که بعد متوجه
شدیم که شهرستان است والبته از شهرستان بودن فقط همین اسمش را داشت و هیچ نشانی از
شاخص های توسعه شهری در آن یافت همی نشد که نشد ...
ولی البته با مردمانی به
غایت مهربان و دل پاک و دریا دل و الحق والنصاف دلکندن ازشان بسیار مشکل بود
.خلاصه بدجور آدم های شهرش خود را در دل آدم جا میکنند.
البته نکته جالب دیگر این
سفر این بود که چند تا از دوستان بزرگوارم نیز سورانی بودند که آقای دکتر عبدالغفور
جهاندیده با کتاب دلکش و زیبای شرح منظومه مکران که برای خود دریایی است از ادب
بلوچی ، شهره ترین آنهاست. لازم به ذکر است آقای دکتر جهاندیده کتاب های عاشقانه
ها و حماسهای بلوچ را نیز دارند که خیلی دلم میخواهد در فرصت مناسب بخوانمشان.
حرف از داستان شد که ناگفته
نماند یک شب مراسم پرده خوانی داستان هانی و شی مرید را برای دوستان گجرمان اجرا
کردیم که بسیار ما را حالی به حالی کرد انصافا.
اما داستان اصلی که میخواهم
برایتان بگویم مربوط به اولین سفر من به سواحل زیبای چابهار است.
این روزها در استان ما کمتر
پیدا میشود کسی که حداقل یکبار به چابهار نرفته باشد ،که البته من جزو همان عده
معدود بودم ،نمی دانم شاید به قول معروف قسمت نبود.
چابهار برای بعضی ها منطقه
است، برای بعضی ها هم ممکن است ساحل و پلاژ و از این جور چیزها باشد که البته هست
اما از نظر من چابهار نقطه ممتازی است. !!!!!! (اگه ایرانشهری باشید می فهمید علامت
تعجب برای چیست .
به نظر من که کمتر شهرهای
استان را دیده ام یک دنیای دیگر بود محلی بود که همه دانسته ها و ندانسته های من
در مورد بلوچستان را یک جا داشت ،هنرمندان برجسته موسیقی که فقط میتوانستیم در
جشنواره های برتر کشوری و یا استانی ببینیم و یا شاعران و نویسندگان ادب بلوچی که
انصافا شنیدن سخنان و کلمات آنها بدجور احساس سرخوشی به من دست میداد و در
مقابل آنها حال ماهی داشتم که انگار تازه وارد دریا شده است ، فقط می خواستم
بنشینم و به سخنان آنان گوش دهم انگار همه کودکی من اینجا
به تصویر درآمده است و
کلماتی که در آن دوران از پدر و مادر بزرگم می شنیدم و این روز ها دارد رخت
از زبانم بر می بندند، این جا دوباره زنده شده است.
در وصف چابهار همین بس که
آنجا وقتی وارد رستورانی شدم و به منوغذای آن نگاهی انداختم خبری از کوبیده و جوجه
و زرشک پلو و این جور چیزها نبود ، کرایی ، کیما ، دال ، واداپ مرگ و گوشت ،
تیمموش ،مَتَر و ... همه غذاهایش محلی بود ،همه اش را نمی دانم ولی دو تایش را که
خودم مزه کردم فوق العاده بود ، به شما هم توصیه میکنم اگر این دفعه به چابهار
رفتید حتما در بازار ...چابهار سراغ رستوران بلوچستان را بگیرید .راستش گذشته از
غذاها فضا و آدم های آنجا نیز به شدت برایم جالب بود طوری که احساس میکردم یک فیلم
هندی قدیمی میبینم و هر لحظه ممکن است آمیتاپاچان از جلویم رد بشود.!!
گذشته از این ها خیلی شندیده
ایم که مردم بلوچ مهمان نواز اند وخوش قول، میار جل و ازین جور حرفا که خودمانیم
حداقل این روزها دیگر هیچ شی مریدی با این حرفا وسوسه نمی شود که هانی اش را دو
دستی به چاکر بدهد. ولی وقتی با چابهاری های اصیل نشست و برخاست میکنی واقعا شی
مرید را درک خواهی کرد که در چه فضایی بوده و چگونه فکر میکرده که این کار کرده
است .
جالب ترین قسمت سفر ،اما خود
چابهار نبود بلکه خلیج گواتر در نقطه سفر مرزی و جنگل حرا بود .
جاده ساحلی که ما را به آنجا
می برد خود یکی از اعجاز زیبایی خداند بود که در آن همه چیز بکر و دست نخورده و
همه یک جا جمع شده بود، دریا ،دشت ،کوه ،کوه ها مینیاتور(که اِنگریز
ها به آن bad lands میگفتند چون وقتی واردش می
شدند گم می شدند و با وجود زیبایی خیره کننده از دور ،کوه نوردی در آن اصلا آسان
نیست) ،درخت کهنسال کرگ (که به آن مکر زن می گویند).
حتی چاه آب شیرینی در نزدیکی
دریا بود! که میگفتند مردی سی سال آنجا به تنهایی و به دور از تمدن زندگی کرده
است!
و اما خود خلیج گواتر (گوات
+ در = محل خارج شدن باد)با مردمانی از همان جنس شی مرید داستانها ! این را اصلا
اقرار نمیکنم واقعا میار جلی و مهمان نوازی بلوچ را آنجا می شود حس کرد ،صحبت کردن
در مورد گواتر و ویژگی های تجاری ،فرهنگی ،زیست محیطی ،اجتماعی و البته توریستی آن
که جنگل های حرا گل سرسبد جاذبهای توریستی آن است ، خود نیاز به چندین صفحه توضیح
دارد که مجالش نیست.
بد نیست در مورد منطقه باهو
کلات هم چند کلمه بنویسم که البته متاسفانه فرصت نشد آنجا برویم ولی به گفته
کشاورزان، آنجا منطقه ای است با ششصد هزار هکتار (wow!!!)زیر کشت محصولات باغی و همه اش هم صادراتی ،که آبش را سد پیشین
تامین میکند . اگر
یک سری به گوگل مپ بزنید و یه کم بالا تر از گواتر در غرب چابهار را نگاه کنید
معنی ششصد هزار هکتار باغ را در خواهید یافت.
نشد همه آن چیزی را که می
خواستم بگویم بنویسم ولی هدف این بود که بگویم وطنمان طلاست ولی باید جلایش داد و
این را آیندگان از ما میخواهند.که لازمه اش این است ابتدا آن را بشناسیم یعنی همان
هویت جغرافیایی خود را
ا. حسین زهیبرچسبها:
توریسم,
سفرنامه,
چابهار
ادامه مطلب